موسیقی توی اتبوس پخش میشه. صحبت‌ها با صدای آرومه.



(صدا دریافت)



حسین : "نگفتی چرا فقط گوشی تو و چن نفر دیگه سالم مونده؟"

علی : "مال همه سالمه، فقط امواج خراب میشن وسط راه؛ پژمان یه کاری کرده گوشیم یه سره بیشترین توانشو مصرف میکنه تا به دکل سالم وصل باشه ، شارژشم زود خالی میشه ، زیادم نباید نزدیک بدن نگه دارم ، امواجش زیاده. گوشیا بقیه گاهی کار میکنن گاهی نه."

حسین :"حتی وقتی آژیر خاموشه خرابی داریم؟"

علی:"وقتی آژیر روشنه یعنی خرابیا از یه حدی بیشتر شده. وقتی خاموشه معلوم نیست."

حسین : "خانم یزدی هم نمیدونست جریان چیه؟"

علی :"نه ، نمیدونم حساب کتابش به کجا رسید. شاید زمان حمله رم به دست بیاره."

حسین :"جریان فضای باز چی بود؟"

علی:"هر وقت رسیدیم از خود پژمان میپرسیم."

حسین:"بقیه چیزی نمیدونن؟"

علی:"بیشتر از ما نمیدونن. هرکی هم بهشون زنگ زده و اس داده همونا رو گفته."

حسین:"الان حمله بشه حسگر همرامون داریم؟"

علی:"اوه اوه راس میگیاا... البته تورو داریم ، دستگاه فشار خون وصل میکنیم بهت😀"

حسین:"😄پسر عجب فکریییی... حالا بگردم تو کیف ببینم همرام آوردم یا نه...ولی حالا که معلوم شد شمافکر همه جا رو نمیکنین ،منم باید همراتون برگردم حسگر همراه بسازیم."

علی:"حالا اگه زنده رسیدیم ، اون موقع یه فکری برا برگشت میکنیم😃."

حسین:" اگه نقشه مقشه ای کشیدین که منو بستری کنین ، از همین حالا گفته باشم من گول نمیخورماا."

علی:"نه اصلا... من که میفهمم کمپ و دانشگاه فرقی نداره برات ؛ فقط وقتی بیهوش میشی باید یه جای امن باشی اتفاق دیگه ای نیوفته... سرت به جایی نخوره . یه لطفی کن کلا جاهای امن باش . به فکر خودت نیستی به فکر بقیه باش."

حسین :"آها ، خسته شدی از بس منو جم کردی!"

علی:"چرت نگو . من بخوام چیزی بهت بگم مستقیم میگم . اگرم بخوایم به زور بستری‌ت کنیم کاری نداره ، صب میکنیم تا حمله بشه از حال بری ، میبندیمت به تخت.😀"

حسین:"پس بهتره نزدیک شماها نباشم 😄...به هر حال اگه منظورت معصومه ست باید بگم خودمم ۲۴ساعت به فکرشم..."


معصومه :"چیه؟ چرا نیم نگاهی به صندلی جلو داری؟"

نرگس:"داشتم به میترا نگاه میکردم، بعد از اون جریان نگرانشم."

معصومه:"مطمئنی ردیف میترا رو نگاه میکنی ؟"

نرگس:" حالا یه ردیف این ور اون ور چه فرقی داره😅."

معصومه:" دیدی دیدی دیدی اعتراف کردی!"

نرگس :" دور از شوخی میترارم هم تو ذهنم داشتم. داشتم فک میکردم نمیخوام مث اون بشم."

معصومه:"خب نشو! تو مث آدم بشین رو صندلی گریه کن 😄"

نرگس :"عههه لوس نشو 😅؛ منظورم این بود یه جوری نشه که تنهاتر بشم‌‌‌..."

معصومه:"میفهمم، نصف انتگرالا همینجوری میاد تو ذهنت . که از تنهایی درت بیاره ، یه صحبتی با بعضیا داشته باشی."

نرگس:"نههه ، اون جریان حمله رو در هر صورت من کشفش میکنم، ولی این وسط یه احساسی هست نمیدونم چطوری بهت بگم..."

معصومه:"به من نباید بگی ، باید به خودش بگی.😀"

نرگس :"یعنی میگی خودش حرکتی نمیزنه؟"

معصومه:"نمیدونم چرا حرکت نمیزنین شما دوتا، تا فرصت پیش میاد میزنین زیر همه چی!"

نرگس:"زیر چی؟ کدوم حرکت؟ راجب چی حرف می‌زنی؟😅"

معصومه:"فهمیدم!"
معصومه از جاش که کنار پنجره ست بلند میشه و به نرگس میگه:"بیا جای من بشین."

نرگس:"چرا؟"

معصومه:"بیا بشین بهت میگم ، بذار من رد بشم... مواظب باش چادرت خاکی نشه"

نرگس:"معصومه چه نقشه ای داری؟ تا نگی نمیذارم بری"

معصومه :"الان میرم به یه بهانه‌ای جاشو میگیرم بهش میگم بیاد اینجا بشینه.😉"

نرگس:"معصومه خل نشو ، بشین سر جات😨"

معصومه به زور رد میشه 
و میگه:"ببین سر و صدا بشه بدتر ضایه میشیاا...هیچی نگو بذار درستش کنم."

نرگس:"معصومه خواهش می‌کنم ضایه بازی در نیار!!😨من نمیتونم صحبت کنم قلبم میاد تو دهنم..."

معصومه:"قلبت که پیش اونه 😃؛ قلب اونم پیش توئه. دست منو ول کن خودتم بشین کنار پنجره."

نرگس:"معصومه...ترو جون هرکی دوس داری...من سکته میکنم از استرس...التماست میکنم الان بیخیال شو.🤐"

معصومه:"میذاری برم یا داد بزنم؟😀"

نرگس دست معصومه رو ول می‌کنه، معصومه میره کنار ردیف حسین و علی .
معصومه :"حسین حالت خوبه؟"

حسین:"تو رو که دیدم بهترم شدم😊."

معصومه لبخند میزنه و میگه :"اینو چرا میبندین به دستش؟ همین صبح چک کردم خوب بود فشارش."

علی :"میخوایم ازش به عنوان حسگر استفاده کنیم😅. تو اتبوس که آژیر نداریم."

معصومه:"آهاا...عجیبه...ولی همش که نمیشه بادش پر باشه ، به بازوش فشار میاد ."

حسین:"مجبوریم هر چند دقیقه یه بار چک کنیم."

معصومه:"بدین من میبندم ، ببخشید علی آقا ، من یه کاری با حسین دارم ، اگه میشه من کنار حسین بشینم ، شما برین جای من بشینین."

علی:" من؟😨"

حسین:"نه پس من! میخوای بریم من بنشونمت سر جات که مطمئن باشم سرپا نباشی؟😐"

معصومه:"اگه میخواین سرپا واستین من راضی نیستم ، میرم سر جام میشینم."

علی:" نه نه ... میرم.😓"
علی به دستگاه فشار خون اشاره می‌کنه و میگه:" اگه اتفاقی افتاد با راننده هماهنگ کردیم، بگین نگه داره..."

معصومه:"آها باشه حتما."
علی بلند میشه و میره کنار ردیف نرگس . نرگس داره از پنجره اتبوس بیرونو نگاه می‌کنه.
علی:"ببخشید...اجازه هست؟"
نرگس روشو برمیگردونه سمت علی 
و میگه:"بله بفرمایین."


حسین:"به زور شوهر میدیا😄"

معصومه:"خیلی ضایه بود؟"

حسین:"نه من تورو خوب میشناسم ، فکرتو خوندم😉"

معصومه :"اگه راس میگی الان دارم به چی فک می‌کنم؟😀"

حسین با صدای آروم‌تر میگه :"گوشتو بیار جلو🙄."