نرگس : "اگه همه دستگاها باهم خراب باشن بازم معلوم میشه هارپ نیست."

 
 
 
معصومه : "پس چیه؟"
 
نرگس : "از کجا بدونم چیه؟"
 
علی : "از روی اثراتی چیزی."
 
نرگس : "اثراتش که همیناست ."
 
معصومه : "راس میگن ؛ تو انرژی‌شو میتونی حساب کنی؟"
 
نرگس : "آررهههه فهمیدم، محدوده انرژی‌شو مقایسه می‌کنم با دستگاها‌... معصومه بچه تیزی هستیاا..."
 
معصومه با لبخند : "شاگردیم...😊"
 
نرگس : "آقای فرزانه شما میتونین لیست دستگاهای توان بالای ۳مگا رو در بیارین؟"
 
علی : "آره فقط حس می‌کنم بی‌فایده س، چون بعیده کسی به قیمت خراب شدن خونه خودش بخواد خونه یکی دیگرم خراب کنه."
 
معصومه : "آره ولی الان مجبوریم کورکورانه بگردیم ببینیم چی به چیه."
 
علی شروع می‌کنه به کار کردن با لپ تاپ.یه نرم‌افزار آهنگ خاصی داره.
 
 
 
(صدا دریافت)
 
علی در حال چک کردن اینترنت توی لپ تاپ میگه : "بچه ها اینترنت وصل شد؛ به جز دستگاها دیگه چی میخواین؟"
 
حسین در این لحظه از در نیمه باز آزمایشگاه میاد تو و میگه: " ۴تا پپرونی 😄."
 
لبخند به لب همه میشینه. 
 
معصومه : "شاید یکی پپرونی دوس نداشته باشه .😀"
 
حسین : "مگه شما هم چیزی میخورین؟😄"
 
علی : "نه ما دیگه فتوسنتز می‌کنیم 😀"
 
نرگس رو به حسین : "شما اگه پیتزا گیرتون اومد ، به ما ندین 😃"
 
موبایل علی زنگ می‌خوره. علی سریع برمیداره.
 
علی : " الو حاجی کجاییییییی....
.... چرا نیومدی این بی صاحابو درستش کنی همش قط میشه...
... الووو چی میگی نمیفهمم.... "
 
علی میره کنار پنجره.
علی : "الان خوبه؟؟ دوباره بگو...."
 
صدای ضعیف و خش خش دار ازون طرف خط میاد : "چرا....
کمپ.... 
زود برگردین...."
 
علی : "صدات نمیاد...پیام بده...پیاممم...."
 
حسین : "کی بود؟"
 
علی : "پژمان ."
 
حسین : "چی گف؟"
 
علی : "خودش به من گف 😃"
 
حسین : "هار هار بامزه...😃"
 
علی : "صداش خش داشت، فک کنم میگف زود برگردین کمپ."
 
معصومه : "نکنه دوباره شهر میخواد تخلیه اجباری بشه؟!"
 
علی همینجور که داره با گوشی تایپ می‌کنه شونه هاشو به نشونه بی خبری بالا میندازه.
 
نرگس : "نهه من نمیخوام برگردم کمپ.😦"
 
معصومه : "آرهه..،تازه میترا و فاطمه هم دلشون میخواست اینجا بودن نه کمپ."
 
نرگس : "فاطمه مجبور بود ، داشت مردمو دوا درمون میکرد."
 
حسین : "علی من تعجبم اصلا چرا از بین این همه گوشی و موبایل ،فقط مال تو و چن نفر دیگه سالم مونده ؟"
 
در این لحظه صدای پیام گوشی علی میاد.
 
علی : "اوه ، طولانیه...نوشته چرا تخلیه نکردین؟ نزدیک کمپ درست آنتن نمیده ... "
 
حسین کنار علی می‌ایسته و موبایل رو به طرف خودش متمایل می‌کنه.
 
حسین : "اممم.....نوشته ربطی به اینجا و اونجا نداره ، ارتباط همه جا قط و وصل میشه....عجیبه نوشته موقع آژیر زیاد تو فضای باز و سقف بلند نمونین زود برگردین تو فضای بسته!"
 
معصومه : "چرا؟"
 
حسین : "نوشته چون خفه میشین."
 
علی با بی حوصلگی میشینه روی صندلی و میگه : "اه...تو این وضعیت این افاضه‌رم باید رعایت کنیم... "
 
نرگس : "خب دیگه چی؟"
 
علی : "چی؟"
 
نرگس : "دیگه چی نوشته؟"
 
علی : "همین ، دیگه هیچی. الان براش میفرستم ینی چی خفه میشیم.."
 
حسین : " حتما سریع از کنار دکل جا به جا شده وگرنه یه پیام دیگه هم میفرستاد. "
 
معصومه با صدای بلند : "حسین دوباره از بینیت داره خون میاد..!!!!"
 
صدای آژیر بلند میشه . حسین از حال میره و تعادلش رو از دست می‌ده. قبل از این که بیوفته زمین علی میگیرتش. کپسول آتش‌نشانی توی آزمایشگاه از قسمت سرش میترکه و سرش میخوره به شیشه ، شیشه میشکنه.
معصومه و نرگس جیغ میکشن.
 کپسول داره فوران می‌کنه.
از همه ساختمون سروصدای آدما و لرزش وسایل میاد.
 
علی داد میزنه : " بریین بیروون... برییین اتاق انجمن..."
 
نرگس با استرس : " سالن خطرناکه...سقفش بلنده "
 
علی با صدای بلند : "چاره ای نیسسس ، اینجا بدتره مواد شیمیایی خطرناکه. تازه باید به همه بگیم برن اتاقای کوچیییک...."
 
معصومه میاد کمک علی که حسین رو باهم ببرن.
 
علی : "نمیخواااد خودم میارمش فقط زود بررریینن..."
 
توی راه روی شلوغ ،
معصومه و نرگس از جلو و علی با حسین روی کولش از عقب به سمت پله‌ها حرکت می‌کنن.... معصومه و نرگس و علی باهم داد میزنن و به همه میگن برن اتاقای کوچیک ....
 
بچه ها سریع خودشونو میرسونن اتاق انجمن پایین پله ها. درو باز می‌کنن و میرن تو .علی حسین رو آروم میخوابونه روی میز. معصومه میره بالا سر حسین و سعی میکنه باهاش حرف بزنه و به هوشش بیاره.
 
نرگس : " هنوز بقیه توی سالنن ."
 
صدای آژیر قطع میشه.
 
علی نفس نفس زنان میشینه روی صندلی و میگه : " الآن دیگه چیزیشون نمیشه . نفسم جا بیاد تا قبل از آژیر بعدی بهشون میگم."
 
نرگس با دیدن حال معصومه بغلش می‌کنه و میگه : "معصومه انقد بی‌تابی نکن ، حال خودتم بد میشه هااا."
 
معصومه آروم میشه . صدای گریه آروم میاد.
 
نرگس : "معصومه گریه نکن دیگه دلم ریش میشه."
 
معصومه سرشو بالا میاره و میگه : "من که گریه نمی‌کنم."
 
علی :" فک کنم صدا از ته اتاقه!"
 
نرگس میره و زیر میز انتهای اتاقو نگاه می‌کنه.