حسین کف سالن افتاده...صدای آژیر میاد...و چند ثانیه بعدش صدای تکون خوردن آب سردکن و پنجره ها و لامپ ها و بعدش صدای ضعیف جیغ  و فریاد از بیرون سالن میاد ...

 

 

(صدادریافت )

 
دوباره همه چی آروم میشه ...
 حسین کم کم به هوش میاد، میفهمه از بینی‌ش یه کم خون اومده، آروم بلند میشه ؛ اولش سرش گیج میره و تار میبینه، دستشو میگیره به دیوار تا درست راه بره ، از پله های آخر سالن میره بالا، حالش بهتر میشه و بهتر راه میره. میره که خودشو برسونه به آزمایشگاه چند منظوره ساختمون سپهر.
 تعداد کمی از بچه ها هنوز توی دانشگاهن، قسمتی شون  توی ساختمون سپهر؛ همه مث شرایط جنگی تو حالت آماده باشن و رفت و آمد میکنن و هماهنگی میکنن.
حسین وارد آزمایشگاه می‌شه، علی پشت لپ تاپش نشسته .
حسین :"چی شد؟ درست شد؟" 
علی:"آره صدای آژیرو که شنیدی."
حسین:"مشکل از کجا بود؟ امواج یا چیز دیگه؟"
علی:"نه مشکل از خودش بود ، قطعه شو عوض کردم و دوباره برنامه ریزیش کردم."
 
تو این لحظه ، معصومه میاد تو اتاق و تا حسین رو میبینه سریع میپرسه
:"چی شده حسین؟ از بینیت خون اومده!"
حسین:"آره..چیزی نیس"
معصومه با تندی و بغض میگه:"یعنی چی چیزی نیس؟ برو کمپ پیش دکتر."
حسین :"که چی بشه؟ هنوز درمانی پیدا نشده "
معصومه میاد جلو تا با آستینش صورت حسین رو پاک کنه؛ حسین به نشونه "نه" صورتشو می‌کشه عقب.
معصومه: "برو حداقل شاید حالت بهتر بشه"
حسین: "حالم خوبه، ممنون که به فکرمی. بگذریم، خودت خوبی؟"
معصومه با صدای آروم‌تر میگه:"آره من خوبم، به شرطی که تو قول بدی خوب میشی"
علی:"میشه قسمت صحنه دارشو بیرون اجرا کنین؟ اینجا کار دارم 😃"
حسین و معصومه خنده شون میگیره، معصومه سرشو میندازه پایین .
حسین:"زهر مار 😃، باشه ما میریم. بعدا میبینمت."
معصومه:"ببخشید علی آقا، تقصیر حسینه حواس برا آدم نمیذاره. لجبازی میکنه."
علی:"خدا ببخشه، تو راه اگه خانوم یزدی رو دیدین بپرسین به نتیجه رسید یا نه، به منم خبر بده بیاد توضیح بده حداقل اگه راهی نیست، ماهم بدونیم که الکی وقت نذاریم ".
حسین:"آرهههه الکی مثلا تو فقط به فکر اکتشافی!"
معصومه با کنترل سخت خنده‌ش میگه:"چشم من اگه دیدمش بهش میگم."
علی با خنده ای که نمیتونه کنترلش کنه رو به حسین میگه:" 😅 ضایه نکن حالا، اگه اینترنتی چیزی وصل بشه خودم بهشون میگم."
 
حسین و معصومه خدافظی میکنن و از آزمایشگاه میرن بیرون.